خواب عجیبی دیدم هیچ کسی هیچ جنبنده ای زنده نبود همه جا سکوت مطلق بود حتی اجساد هم دیده نمی شدند همگی با هم غیب شده بودند و من تنهاترین موجود زنده در کره زمین بودم اولش باورم نمی شد فکر می کرده همه اینها خواب است. به این طرف انطرف می رفتم و دور خودم می چرخیدم اخه بلایی بر سر این ادمها امئده چرا هیچکسی زنده نیست هوا تاریک شد غروب که شد یک اسلحه داشتم 2 تا فشنگ داشت یکی را زدم به گلویم یکی هم به مغزم تا من هم بمیرم چاره ای نداشتم تیر دوم را که زذم اشهد خوذم را خواندم که ناگهان از خواب پریدم بیرون را نگاه کردم اولین صدا و اولین موجود را که دیدم خیالم راحت شد همه چیز خواب بود و زندگی در جریان است.